روی تختم نشستم و با کسی حرف نمیزدم.....مامان و بابا هم برنامه رو دیده بودن و بلافاصله برگشتن خونه و سعی کردن منو آروم کنن...از وقتی که تلفنی با آرتا حرف زده بودم دوساعتی میگذشت...تلفنم بدون لحظه ای توقف در حال زنگ خوردن بود...مرال هم گوشی رو یکسره کرده بود..همه ی اونایی که میشناختمشون چه از بچه های کارخونه و چه رفیق های قدیمی در حال زنگ زدن بودن.میدونستم آرتا با اولین پرواز برمیگرده و اینم میدونستم که نباید منتظر باشم تا بهم زنگ بزنه...اون میومد ایران و دوباره مثل قدیم با خودخواهی میگفت بیا بیرون.....دلم برای این اخلاقش تنگ شده بود...اشتباه نکردم...من آرتا رو بخشیدم...خیلی وقته بخشیدمش...نه الکی عاشق شده بودم و نه احساسی تصمیم میگرفتم...داشتم به خودم و اون فرصت دوباره زندگی کردن میدادم..نمیخواستم چند سال بعدوقتی فرصتی نمونده به حال خودمون تاسف بخوریم....از تاسف خوردن بیزارم...آرومو قرار نداشتم..گردنبندم رو گرفتم توی دستم و برخلاف این یک سال این بار از هیجان زیاد خوابم نبرد.....


دوست داشتم زودتر برم و آرتا رو ببینم...اگه نتونسته باشه خودشو برسونه من از انتظار دیوونه میشم..ساعت 6 صبح بود...لباس پوشیدم..از بیخوابی چشمام پف کرده بود...مامان و بابا هنوز خوا بودن...چند دقیقه ی دیگه هردوشون بیدار میشدن..از خونه زدم بیرون.....کوچه ی خلوت....سرمو انداختم پایین و شروع کردم به قدم زدن.....بارون نم نم میومد...بارون تابستون بود....توی افکار خودم غرق بودم که ناگهان حس کردم کشیده شدم توی آغوش یکی.....لازم به دیدنش نبود...گرمای تنشو میشناختم...سرمو گذاشتم روی سینش و آرامشی که میخواستم رو پیدا کردم.....دستشو آروم پشتم کشید..و سرشو گذاشت کنار گوشم....


_ممنونم وستا.....ممنونم که منو دوباره قبول کردی...بهترین زندگی رو برات میسازم...


برام مهم نبود که کسی از خونش خارج میشه و مارو میبینه برام مهم این بود که الان توی آغوشش بودم...دستمو انداختم دورش و محکم تر چسبیدمش....


_بریم خونتون میخوام با بابات حرف بزنم..


سرمو با تعجب آوردم بالا....نگاهم توی چشماش گیر کرد.....به اطرافش نگاهی انداخت و بوسه ای تند روی لبام گذاشت....لبخندی روی لب من اومد....


_فدای لبخندت بشم عزیزم...کاری میکنم از این به بعد فقط لبخند بزنی...بریم میخوام با بابات صحبت کنم.


دستمو گرفت و کشید...یکی از همسایه ها اومد بیرون و با تعجب نگاهمون کرد ولی راهشو گرفت و رفت
.


_الان زوده آرتا..


نگه داشت و با خشونت نگاهم کرد و گفت:دیگه حاضر نیستم حتی ثانیه ای صبر کنم..با بابات حرف میزنیم بعد از ظهرم میریم عقد میکنیم..دوروز دیگه هم میریم عروسی رهام و مرال وقتی هم برگشتیم یک جشن بزرگ برات میگیرم که هیچکس توی عمرش ندیده باشه...


چشمامو گرد کردم و گفتم:عروسی مرال؟پس چرا من خبر ندارم؟


_دیشب مثل اینکه میخواست بهت بگه..ولی رهام میگفت جواب ندادی.کارت دعوتش هم امروز بهت میرسه.


سرمو تکون دادم.


_نمیشه شب حرف بزنی؟


_نه


دستمو کشید و برد سمت خونه.زنگ رو فشار داد....قلبم تالاپ تولوپ میکرد...میترسیدم از هیجان سکته کنم....دستامو رها کرد و بهم لبخندی آرامش بخش زد...الان به بابام میگفتم من سر صبح از کجا آرتا رو دیدم؟مامانم با صدای خواب آلودی گوشی رو برداشت و
گفت:بله؟


_مامان منم درو باز کن.


در به سرعت باز شد...آروم از حیاط گذشتیم...مامان و بابا اومدن دم در....تعجب توی نگاهشون موج میزد...مامان سریع اومد سمتم و
گفت:کجا بودی؟


خیلی آروم گفتم:صبح میخواستم برم بیرون که....


به آرتا نگاه کردم.لبخندی به مادرم زد و گفت:سلام مامان..


چهره ی مامان و بابام خنده دار شده بود...خیلی متعجب شده بودن.بابام اخمی کردو گفت:معلوم هست اینجا چه خبره؟

آرتا گفت:بابا میخوایم باهاتون حرف بزنیم.


بابام نگاهی به من انداخت وبازم با خشم به آرتا نگاه کردو رو به من و مامان گفت:شما دو تا برین توی خونه.


_اما بابا....



_وستا گفتم برو توی خونه

مامان دست منو گرفت..نگاهی به آرتا انداختم...چشماشو بست و بهم اشاره کرد برم.با مامان رفتیم توی خونه.خودمو انداختم روی مبل.مامان هم اومد نشست کنارم...شالمو انداخت پایین و بادستش موهامو نوازش کرد.


_خیلی دوسش داری؟




به مامان نگاه کردم و فقط چشمام لرزید...مامان لبخندی زد و گفت:




_نگران نباش....بابات دید این یه سال چه عذابی کشیدی..الان میخواد فقط بعضی چیز ها رو برای آرتا روشن کنه و اونو بترسونه...تو تنها فرزند مایی.




آروم گفتم:آرتا میگه امروز عقد کنیم.




مامان با تعجب گفت:این امکان نداره..به این زودی غیر ممکنه بابات بزاره...




کلافه پاهامو تکون میدادم.




مامان ادامه داد:به آرتا اعتماد کردی؟واقعا میتونی گذشتشو فراموش کنی؟میدونی برای منو بابات چقدر سخته که بزاریم تک دخترمون با پسری که اشتباه بزرگی در گذشته داشته ازدواج کنه؟




_مامان من به آرتا ایمان دارم.




بینمون سکوت شد....اگه بابا نمیزاشت الان عقد کنیم...یا اصلا میگفت اجازه نمیدم باهاش عروسی کنی باید چیکار میکردم.نیم ساعت
بعد در باز شد....چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم...آرتا نباید انقدر عجله میکرد...حداقل غروب میومد.....سر صبح کی خواستگاری میکرد که این نفر دومش باشه...چشمامو باز کردم....بابا با لبخندی وارد شد و پشت سرش آرتا با لبخندی که نوی چشماش و کل صورتش بود داخل شد...........یعنی؟.......بابا رو به مامان کردو گفت:




_مهناز یه زنگ به داداشم بزن و بگو امروز بیاد محضر....




مامان بلند شدو گفت:




_یعنی چی علی؟




_این دوتا همدیگه رو میخوان..من ددیگه دوست ندارم دخترمو غمگین ببینم..انتخابیه که خودش کرده و ما هم به نظرش احترام میزاریم...چند روزه دیگه هم عروسیه مرال دوست وستاس...منکه توی کارخونه ام واون روز قرار مهمی دارم و نمیتونم بیام تو هم که نباید زن داداش رو تنها بزاری..بهتره این دو تا...




ادامه ی حرفشو نگفت به آرتا نگاه کردو گفت:




_حرفایی که زدمو یادت میمونه؟




آرتا با آرامش و اعتماد به نفس گفت:حتما بابا.نگران هیچ چیز نباشید.نمیزارم هیچوقت وستا ناراحت بشه.




بابا:من دیگه میرم سر کار.وستا...بابا جون.تو هم برو حاضر شو با هم برین و وسایل هایی رو که برای بعد از ظهر لازم دارین بخرین.




با خوشحالی گفتم:چشم بابا.




و رفتم توی اتاقم.آرایش ملایمی کردم.شلوار لی پا کردم و مانتوی قرمز ملایم تابستونیم رو هم تنم کردم.و آستین هاشو بالا زدم.قرمزش خیلی آرامش بخش بود.و اصلا وق نبود که توی ذوق بزنه..توی آینه نگاه کردم و چند بار زدم توس صورتم...فکر میکردم همه چی خوابه...چه زود آرامشمو پیدا کردم...آرتا دوستت دارم...خیلی زیاد....از اتاق رفتم بیرون.آرتا که روی مبل نشسته بود از جاش بلند شد..مامان هم اومد
کنارم و آروم گفت:بابات بهم گفت توی کارتت پول میریزه.هرچی دوست داری بخر..




خندم گرفت..عمرا آرتا میزاشت من دست توی جیبم ببرم...فقط بهش گفتم باشه و باآرتا از خونه خارج شدیم...مامان هم تا دم در باهامون اومد..ماشین آرتا سر کوچه بود...همون جایی که منو بغل گرفت...وقتی به ماشین رسیدیم مامان هم رفت داخل خونه...میدونستم چقدر دلش شور میزنه...هر مادری نگران فرزندشه...توی ماشین نشستیم.آرتا ماشینو روشن کرد و با دستش دست منو گرفت و حرکت کرد....بهش نگاه کردم...وقتی نگاه خیرمو دید روشو کرد به سمتم...دستاشو از دستم آزاد کرد و اونا رو گذاشت روی صورتم و نوازش کرد...گفت:




_خوشبختت میکنم وستا...دنیا رو به پات میریزم...کاری میکنم که همه هرروز باحسرت از کنارت رد بشن....




گوشیشو در آورد وگفت به آرشام و چند نفر دیگه خبر بدم تا قرار محضر رو ردیف کنن. و رو به من ادامه داد:




_عزیزم از این ناراحت نیستی که عقدت داره ساده برگزار میشه؟




_نه اصلا.



_منو ببخش وستا..برای عروسی جبران میکنم..ولی الان نمیتونم بیشتر از این منتظر بمونم...باید بهت برسم و مطمئن بشم مال منی

.................................................. ..................................


توی محضر نشسته بودیم...آرتا هم کنارم بود.....عاقد خطبه ی عقدرو خوند و من بعد از گرفتن زییر لفظی بله رو گفتم.لبخند نه از لبای من جدا میشد و نه از لبای آرتا..پیرهن طلایی شیکی پوشیده بودم وتا قبل از اینکه عاقد بره با چادر سفید کاملا حجابمو حفظ کرده بودم.بعد از رفتن عاقد آرتا چادرمو از روی سرم برداشت و بوسه ای نرم روی لپ هام گذاشت...با اینکه فقط لپمو بوس کرد بازم جلوی دید مامان بابام خجالت کشیدم.آرشام و مهرداد و دو سه تا از بزرگای فامیل آرتا هم بودن.از سمت ما..مامان و بابا و عمو و زن عمو و ساقی و........آروین بود که گوشه ای به دیوار تکیه زده بود و با چهره ای غمگین به من زل زده بود...ولی حواسش انگار اینجا نبود شاید داشت به گذشته برمیگشت.....چهره ی من هم ناخود آگه توی هم رفت....آرشام دوربین به دست داد زد:زن داداش لبخند بزن میخوام عکس بگیرم.




آرتا با مهربونی دستمو گرفت و بوسه ای روی اون نشوند و کنار گوشم گفت:بخند تا مامان بابات فکر نکن از همین اول پشیمون شدی...




با تعجب بهش نگاه کردم.چشمکی زد و ادامه داد:




_هنوز باهات خیلی کار دارم.




لبخند شرمگینی روی صورتم اومد.به دوربین نگاه کردیم و آرشام مثل عکاس های حرفه ای ازمون میخواست ژست بگیریم.البته زیاد تو محضر نموندیم و رفتیم خونه ی آرتا تا ادامه یجشن رو اون جا بگیریم.مثلا قرار بود ساده باشه ولی بازم تعداد مهمون ها زیاد بود...چطوری تونسته بودن در عرض یه نصفه روز این همه کار بکنن...با آرتا فقط یه بار تونستم برقصم اون هم بدون هیچ حرکت اضافه یا شیطنتی چون مامان بابام بودن...فقط لحظه ی آخر رقص آرتا بوسه ی تندی روی لبام گذاشت که همون بس بود که تا آخر مهمونی سرمو بندازم پایین و آرتا هی مسخرم کنه و بخنده....خیلی عجیب بود...از دیشب تا حالا این همه اتفاق افتاده بود....چقدر زندگی بازی داره برای انسان ها...شاید اگه من کمی تعلل میکردم و به اون شبکه زنگ نمیزدم دیگه به این راحتی ها منو آرتا نمیتونستیم با هم باشیم.




لحظه ی آخر مهمونی جالب بود که همه ی مهمون ها رفته بودن و آرتا از بابام و مامانم خواست بزارن من اون جا بمونم ولی بابام و مامانم گفتن امشب دخترمون برای ماست و قیافه ی آرتا اون لحظه چقدر دیدنی بود...حتی نزاشتن برای 5 دیقه منو آرتا تنها باشیم..و من وقتی برگشتم خونه چقدر خندیدم...شاید این تنبیه پدر و مادرم برای آرتا بود.....همه ی افکارم ریخت به هم....قرار بود جشن توی خونه ی ما باشه ولی نشد..فکر میکردم شب آرتا میاد خونه ی ما و اون موهامو از این وسایل آرایشی راحت میکنه ولی این هم نشد.مامان موهامو باز کرد و کمکم کرد برم حموم....وقتی هم برگشتم تا صبح یا با آرتا حرف زدیم یا اس ام اس دادیم.قرار شد بعد از ظهر فردا با هم به سمت شمال حرکت کنیم..به مرال هم چیزی از عقدمون نگفتم میخواستم توی جشن عروسی سورپرایزش کنم.نزدیکی های صبح خوابم برد...دو ساعت بیشتر از خوابم نگذشته بود که احساس کردم یکی روی تخت کنارم دراز کشید و از پشت بغلم کرد....حس خواب بیشتر منو گرفت...داشتم توی خواب غرق میشدم که اونی که بغلم گرفته بود گفت:




_نمیخوای بیدار بشی گلم؟




محکم از خواب پریدم و خواستم برگردم که نگهم داشت.و دوباره کنار گوشم گفت:متوجه نشده بودی من اومدم.




_آرتا تو اینجا چیکار میکنی؟




_نتونستم بدون تو آروم باشم...حالا که میدونم محرم منی نمیتونم توی خونه دووم بیارم...منو صاف روی تخت خوابوند...به صورتش نگاه کردم چه صاف تیغ زده بود..صورتش یکم برنزه شده بود و این خواستنی ترش میکرد....نیم تنش روی من خم شد و با لذت به چهرم و موهام زل زد..آروم گفتم
:




_سر صبح توی این قیافه ی درب و داغون چی دیدی که اینطوری زل زدی بهم؟




دستاشو گذاشت دو طرف صورتم و آروم خم شد و لبامون روی هم قرار گرفت....به نرمی باهاشون بازی میکرد...چه حس خوبی بود.....منم همراهیش کردم...این بار برخلاف گذشته بدون حس کردن هیچ گناهی....هرچند لحظه یه بار نفس میگرفتیم و دوباره به کارمون ادامه میدادیم....شیطنتش داشت بیشتر میشد که ازش جدا شدم و با خنده گفتم:نکن آرتا...




_دارم دیوونه میشم وستا.بابا مامانت که دیشب نزاشتن دیشب با هم باشیم.حداقل الان...




اومدم وسط حرفش و با تعجب گفتم:پس بابا مامانم کجان که تو اومدی توی اتاقم؟




از روم بلند شد و از تخت رفت پایین و گفت:




_بابات گفت من نیم ساعته میرم کارخونه و بر میگردم تا ناهار دور هم باشیم.مامانتم که دید من بی قراری میکنم و باباتم رفته...




چشمکی زد و ادامه داد:گفت برو تو اتاق دخترم و هرکاری دوست داری بکن.




با صدای نسبتا بلندی گفتم:برو بابا.سر خودت شیره بمال.من بهتر از تو مامانمو میشناسم..فقط گفته بیای منو بیدار کنی.




_حالا هرچی که گفته باشه.زودتر لباستو عوض کن بیا ناهار بخوریم..باید حرکت کنیم تا به شب نخوریم.




_باشه.




از جام بلند شدم ونگاهش کردم:گفتم باشه آرتا..حالا برو بیرون تا منم بیام.




آرتا ابرویی بالا انداخت و گفت:حیف که خونه ی خودتونه.




و از در رفت بیرون....هیچوقت توی عمرم به این خوبی از خواب بیدار نشده بودم.لباسمو عوض کردم.



برخلاف تصمیماتی که گرفتیم اون روز هم نتونستیم حرکت کنیم.و قرار شد فردا صبح زود راه بیفتیم...و باز هم شب آرتا نتونست پیشم بمونه...

.................................................. ...


_آرتا ولم کن.




_نمیخوام.




_آرتا بیا بریم دیر شد.




_همونطوری که از پشت بغلم کرده بود موهامو بو کرد و گفت:




_یک ساعت با هم باشیم بعدش زود میریم..بابا عروسیه دیگه دیر که نمیشه.




_به بابام میگم آرتا ولــــــــم کن.




برم گردوند و با خنده و شیطنت نگاهم کردو گفت:




_میخوای به بابات چی بگی؟میخوای بگی آرتا میگه بیا از اون کارا بکنیم ولی من نمیخوام...بابا بیا منو برگردون.




و خودش به قهقهه زد زیر خنده.اداشو در آوردم و گفتم:




_مسخره.




محکم لباشو گذاشت روی لبام و بوسه ی طولانی ای ازم گرفت و گفت:




_من امشب ازت نمیگذرم.




_منم تا شب عروسی به حرفت گوش نمیدم.




دو تامون واسه ی هم خطو نشون کشیدیم.آرتا کت و شلوار خاکستری پوشید و من هم پیرهن شب مشکی بلندی تنم کرده بودم...البته
با هزار باردور زدن توی بازار اینو خریدم...یا آرتا میگفت خیلی بازه یا من از پوشیدنشون خوشم نمیومد...و یه قانون هم برام گذاشت و اونم این بود که دیگه پوشیدن پیرهن های کوتاه توی هرمجلسی اعم از خودمونی و نا آشنا ممنوعه و فقط اجازه دارم برای خودش بپوشم و منم بهش گفتم به همین خیال باش که هرچی تو میگی من گوش بدم...ولی واقعا وقتی اخم میکرد میترسیدم....شاید بزرگترین دعواهای ما در آینده سر همین غیرت و حساسیت های آرتا باشه
.




رسیدیم به باغی که جشنو اون جا برگزار میکردن.باغ زیبایی بود...از همون اول که وارد شدیم من نگاه بعضی از دخترها رو حس کردم که با تعجب به آرتا خیره شدن...دست آرتا رو محکم تر گرفتم..آرتا خندید و گفت:حسود..




سرمو بردم نزدیکش و گفتم:میخوای نشونت بدم حسود کیه؟




وسرمو براش کج کردم...نگاهی بهم کردو با جدیت گفت:از کنارم تکون نمیخوری.




خندیدم.شایان مارو دید و با عجله به سمتمون اومد و گفت:به به....خوش اومدین وستا خانم.خوش اومدی آرتا..میگفتین گوسفند میکشتیم زیر پاتون




_سلام




آرتا هم سلام کرد و با هم دست دادن
..




شایان:بی معرفتا یواشکی با هم دوست میشین و عقد میکنین.حتی ما هایی رو هم که دلیل آشنا شدنتون بودیم خبر نمیکنین؟




خندیدم و گفتم:شایان




آرتا دستمو فشار داد...لبخندی زدم و گفتم:




_آقا شایان پس رویا کجاست؟




_هنوز از آرایشگاه برنگشته.ببخشید سر پاتون نگه داشتم.وستا خانم شما بفرمایین از این سمت لباستونو عوض کنین..آرتا سر گوشم گفت:




_زود بیا پیش خودم عزیزم.منتظرتم.




_چشم.




_چشمت بی بلا گلم.



شایان قیافشو در هم کرد و گفت:بس دل و قلوه دادن....

رفتم سمت یک اتاق و مانتوم رو در آوردم.دوباره برق چشمام برگشته بود...از بودن در کنار آرتا افتخار میکردم...به حلقه ی توی دستم نگاه کردم...همون حلقه ای بود که از قدیم با آرتا خریده بودیم...و هیچوقت از دست آرتا در نیومد.....موهامو دورم پخش کردم و رفتم به سمت حیاط....با چشم دنبال آرتا گشتم.....صدای بوق اومد...مثل اینکه عروس رو آورده بودن..همه جا شلوغ شد....رویا زودتر از مرال اومده بود و داشت شلوغ کاری میکرد...مامان بابای مرال گوشه ای ایستاده بودن و اشک شوق توی چشم هاشون جمع شده بود....از دور مرال رو دیدم که با لباس سفید و آرایش زیباش دست در دست رهام که خوشتیپ تر از گذشته شده بود به سمت مهمون ها میرفتن تا خوش آمد بگن...دوباره دور زدم تا آرتا رو پیدا کنم....


_دنبال کسی میگردی خانم کوچولو؟




یه پسر نسبتا جوون بود.قیافه ی جالب و مهربونی داشت...ولی از اینکه خانم کوچولو صدام کردناراحت شدم.




_بله




_از دست من کمکی بر میاد؟




لبخند زدم و خواستم بگم ممنون که دست آرتا دور دستم حلقه شد.




_دنبال من میگشتی عزیزم؟




به پسره لبخند معنا داری زد...پسره هم در تقابل با اون لبخندی زد و رفت.




دستمو کشید و در حالیکه به سمت میزی منو میبرد گفت:مگه نگفتم زود بیا.




منم طلبکارانه گفتم:تو کجا رفته بودی؟




_من سر جام بودم ولی تو به این سمت نگاه نکردی تا منوببینی.




کم آوردم..ولی برای اینکه ادامش ندم شیرینی ای برداشتم و به آرتا هم گفتم:




_شیرینی بردار عزیزم.




لبخند شیرینی زد و گفت:من وقتی تنها شدیم شیرینی مونو صرف میکنم..این شیرینی ها به مذاقم خوش نمیاد.




چشمامو گرد کردم و شیرینی توی گلوم گیر کرد و در حالیکه سرفه میزدم گفتم:




_تو خیلی پررویی آرتا.




یکی از ابروهاشو انداخت بالا و گفت:عادت میکنی گلم.




به همون حالت قبل گفتم:من نمیخوام عادت کنم..تو دیگه اینطوری حرف نزن.




_چشماتو گرد نکن وگرنه....




دوباره لبخندی زد.منم خندیدم و گفتم:




_بوس کار بدی نیست.اشکال نداره.




رهام و مرال به میز ما رسیدن...چشمای مرال مثل قدیم گشاد شد و داد زد:




_شما دو تا به چه حقی تو عروسی من اومدین؟....مخصوصا
تو...وستا..




با خشم نگاهم کرد..خندیدم و گفتم:




_حرص نخور.شیر نداشتت خشک میشه.




رفتم سمتش و بغلش کردم و گفتم:تبریک میگم مرال جون.برات آرزوی خوشبختی میکنم.




در حالیکه بغض کرده بود گفت:خیلی بی معرفتی وستا...این همه مدت گذاشتی و رفتی و خبری نگرفتی حالا هم که اومدی با شوت(شوهر)اومدی؟




_میخوای بهش بگم بره فقط خودم باشم؟




با رهام هم سلام واحوال پرسی کردیم.آرتا هم به هردوشون تبریک
گفت.مرال دوباره دم گوشم گفت:




_حداقل باید میگفتی که با آرتا دوست شدی...




دستمو با ناخوناش فشار داد طوری که جیغم نزدیک بود بره هوا چشماشو وحشتناک کردو گفت:ورپریده بعدا باید برام تعریف کنی
.



دستمو آزاد کردم و تند تند مالیدمش..آرتا هم با تعجب به کار من نگاه کرد.مرال و رهام رفتن سر میزای دیگه.من برگشتم سر جام نشستم.آرتا دستمو گرفتو گفت:




_چیکار کرد؟




خودش دستامو نگاه کردو گفت:شما دخترا روانی این.ببین چیکار کرده با دستت.سوراخ شده.




دستامو برد سمت لبش و بوسه ای روش گذاشت و گفت:بعدا تلافی این کارشو سرش در میارم.



بیشتر دوستای دانشگاهمونم بودن...خیلی ذوق زده شده بودم.هرلجظه بایکی خوش و بش میکردم...واقعا هیچ جا شهر خود آدم نمیشه
..

وقت رقص دونفره که شد عروس و داماد و زوج های جوان بلند شدن.آرتا هم دست منو گرفت و منم با افتخار همراهیش کردم.همه ی چراغ ها خاموش شد و فقط چراغ فیلم برداری روشن بود..دستمو گذاشتم دور گردن آرتا و سرمو بالا گرفتم.آرتا با شیطنت نگاهم کرد و گفت:چراغا خاموشه جراتت زیاد شده.


ولبشو گذاشت روی لبم و اینطوری با هم رقصیدیم.بعدا مرالشون این فیلم رو میدیدن چقدر میخندیدن.فکر کنم فقط منو آرتا بودیم که یواشکی همدیگه رو بوسیدیم.البته من سعی کردم یواشکی باشه.وگرنه این چیز ها برای آرتا هیچ اهمیتی نداشت و وسط خیابون هم اگه دلش میخواست بوسشو میگرفت.




شب خیلی خوبی رو گذروندیم.تا آخر شب پای کوبی کردیم.آرتا هم از هیچ هیچ چیزی برای خوشحال کردن من دریغ نکرد.کادوی عروسیشون هم گردنبند سفیدی بود که آرتا خودش سفارش داده بود و من توی انتخابش هیچ دخالتی نداشتم.آخر مهمونی از مرال و رهام و بقیه یخونوادشون دعوت کردیم که توی عروسی ما هم شرکت کنند.مرال فقط خط و نشون کشید.شایان و رویا هم که قرار بود به زودی عروسی کنن.




سوار ماشین شدیم.




_بهت خوش گذشت عزیزم؟




_آره خیلی.




دستامو گرفت و بوسید و گفت:بیشتر هم بهت خوش میگذره.




_به همین خیال باش.




ابرویی بالا انداخت و گفت:من چیزی که میخوامو ازت میگیرم.




_منم تا شب عروسی هیچی بهت نمیدم.




_تو الان هم زن رسمیه منی.باید به حرفم گوش کنی.




_این حرفا مال قدیم بود.تو هم شوهر رسمی منی باید فرمان بردارم باشی.




بلند خندید و گفت:




-اوهو...نکنه فکر کردی من زن ذلیلم که هرچی تو گفتی بگم چشم.




از دهنم در رفت گفتم:رامت میکنم.




آرتا با جدیت پیشونیشو خاروند و گفت:




_البته اگه بخوای از اون راه وارد بشی تو قوی تر از منی.




و با شیطنت نگاهم کرد.




_بی ادب




خندید:دلم برای بی ادب گفتنت تنگ شده بود..ولی الان زوده برای بی ادب گفتن.موقع خوابیدن میتونی این حرفو بزنی.




شمرده شمرده گفتم:آرتا از سرت بیرون کن.




_میترسی؟




_نه نمیترسم.




_وستا تو میترسی




_گفتم نمیترسم.




_میترسی.




آروم گفتم:آره خب میترسم.خیلی هم میترسم.




و با شرم سرمو انداختم پایین.با دستش دستمو نوازش کرد و گفت:




_قوربونت برم خانمی.خودم کمکت میکنم یاد بگیری.




_یاد دارم.




با شیطنت گفت:یاد داری؟




با داد و تعجب گفتم:بس کن آرتا.




دوباره زد زیر قهقهه.این امشب افکار شومی توی سرش داشت.خدا به دادم برسه...خودمم خیلی بدم نمیومد.ولی دوست داشتم تا عروسیمون صبر کنم.از وقتی اومدیم توی خونه ای که توی گرگان داشت ساکن شده بودیم.وقتی ماشین رو توی پارکینگ نگه داشت.به سرعت پیاده شدم و دویدم سمت آسانسور.آرتا با خون سردی و لبخندی که گوشه ی لبش بود نگاهم میکرد.رفتم بالا.آسانسور دوباره حرکت کرد به سمت پایین....حداقل این که امشب خطی بود من اذیتش بکنم تا بعدا پشیمون نشم..پشت در که رسیدم دیدم کلید ندارم.من باید این همه انرژی رو وقتی در خونه رو باز کرد صرف میکردم تا در برم.نفس عمیقی کشیدم...آرتا آروم از آسانسور خارج شد و نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و با کلید درو باز کرد و رفت کنار تا من وارد بشم.سرمو انداختم پایین و رفتم توی خونه.آرتا هم پشت سرم اومد و در رو بست.در اتاق خواب رو باز کردم.آرتا رفت سر یخچال و بطری آب رو برداشت و سر کشید.مانتومو در آوردم.شالم رو هم انداختم بالای تخت.آرتا هم اومد توی اتاق..کنار در وایساد و زل زد به من....از نگاهش لذت میبردم..تحسین رو توی چشماش میدیدم....اومد سمتم و دستی توی موهام کشید و گفت:




_خوشبختت میکنم عزیزم.

و دست انداخت و زیپ پیرهنمو کشید پایین و در همان حال لباش رو گذاشت روی لبام واین بار با علاقه ای بیشتر به هر دفعه داشتیم از وجود هم لذت میبردیم.....منو انداخت روی تخت.........




...........................




نیم ساعتی بود آروم کنار هم دراز کشیده بودیم و من توی بغل آرتا بودم...حالا شدید بهش وابسته شده بودم..آرتا خیلی خوب بود...خیلی...هوا داشت روشن میشد...سینه ی آرتا لخت بود و پتو از روش رفته بود کنار.دستمو گذاشتم روی سینش وآروم نوازشش کردم....سوالی و آروم گفت:




_بازم شیطنت خانم کوچولو؟




بی توجه به کار خودم ادامه دادم.زمزمه کرد:خیلی دوستت دارم وستا...




ادامه داد:دیگه از این به بعد غیر ممکنه ازت بگذرم...تازه فهمیدم بودن با تو چه لذتی داره.آرومم کردی وستا
...



موهامو نوازش کرد.خودمو کشیدم بالا و لباشو بوسیدم.اون هم از خود بی خود شد و دستشو انداخت دور گردنم و دوباره هم دیگه رو غرق بوسه کردیم....دیشب چقدر با آرامش باهام رفتار کرد و چقدر نگرانم بود...




_چند تا بچه میخوای وستا؟




_یه دونه..یا آخرش دوتا..تو چی؟




_حداقل 6 تا میخوام.




با تعجب گفتم:قصد داری مهد کودک بزنی؟اینطوری پدر من بیچاره در میاد که باید این همه بچه رو نگه دارم.




_کی گفته تو باید سختی بکشی؟برای هیچ کاری نمیزارم زحمت بکشی.هم خودم کمکت میکنم هم برای هرکارت خدمتکار میگیرم.



خودمو کشیدم بالاش و تاساعت 12 ظهر به همون شکل باهم خوابیدیم......تا شب عروسی دو بار دیگه با هم عشق بازی داشتیم....آرتا بی نظیر بود...هیچوقت تنهام نمیزاشت...همونطوری که خودش گفت بهترین عروسی رو برام گرفت.......از اینکه دوباره باهاش موندم هیچوقت احساس پشیمانی نکردم....من به همه ی آدم ها یک فرصت دوباره میدم......بعد از عروسی با هم رفتیم توی خونه مون...همه ی خدمتکار ها رو مرخص کرده بود...از همون لحظه ای که پاهامون رو توی خونه گذاشتیم شروع کردیم به بوسیدن هم...آرتا منو توی آغوشش گرفت و گفت:




_دیگه همه ی جدایی و سختی ها تموم شد....حالا دیگه زن قانونی,شرعی وعشقی و قلبی منی....




آروم تر کنار گوشم زمزمه کرد:میدونی اولین بار که دیدمت چه حسی بهت داشتم؟




_نه...چه حسی داشتی؟




_هوس..




_هوس؟




_آره هوس داشتنت..هوس بوسیدنت..هوس هم آغوشیت...وستا تو داغ بودی...کاری میکردی آدم از فاصله ی دور هم زیر سلطه ات در بیاد...کم کم گرمای عشقت منو گرفت.....و هیچوقت منو رهانکرد.......میپرستمت وستا....ودوباره.............



پایان


موضوعات مرتبط: 138-رمان هوس و گرما

تاريخ : جمعه سوم آبان 1392 | 22:41 | نویسنده : ♥♥گیلاس♥♥ |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.