♥♥♥کتابخانه رمان♥♥♥
اگه رمان میخوای بدو بیا...انواع رمان اینجا هست 
ÞÇáÈ æÈáǐ
فردا شب!باشه فردا مهمون نوازی ایرانیها رو نشونت می دم.

_عالیه،پس منم می تونم برای اولین پرواز بلیطم رو اوکی کنم.

_پس ایرانگردی چی می شه؟

_گفتم که من فقط برای دیدن تو  و گرفتن جواب از تو اومده بودم.ازت خواهش می کنم تا فردا شب خوب فکراتو بکن و یه جواب قانع کننده به من بده.

-فردا شب به همون آدرسی که داری بیا،منتظرتیم.بچه ها هم از دیدنت خوشحال می شن.

-اما من می خوام فقط با تو باشم،باهات حرف دارم.

_کسی که اینجا سوئدی بلد نیست،می تونی راحت حرفات و بزنی.

_ولی من می خوام بیرون از خونه و تنها تو رو ببینم.

_برام ممکن نیست یعنی شرایطم این اجازه رو بهم نمیده البته میل خودته اگه  دوست نداری می تونی فردا شب نیایی.

_باشه...باشه.قبول میام.

_فردا شب می بینمت،بای.

_بای.

نگین تمام حواسش پیش لپ تاپ بود و داشت باهاش ور میرفت.خاله هم داشت مجله زن روز رو می خوند.صداش کردم و گفتم:

_خاله جون،با اجازه تون من برای فردا شب مهمون دعوت کردم.

خاله مجله رو بست و گفت:

_همون دوستت که از خارج اومده بود؟

_بله.

_کار خوبی کردی،اتفاقا خیلی دلم می خواست این دوستت رو ببینم.

مشغول حرف زدن با خاله بودم که صدای نگین را شنیدم.

_امیر باز رفتی موبایل خریدی،تو که از موبایل دل خوشی نداشتی؟

برگشتم به امیر نگاه کردم.در حالی که داشت با جعبه توی دستش ور می رفت گفت:

_هدیه است برای تمنا گرفتمش.بگیر،ببین گوشیش خوش دسته یا نه.می خواستم عصر بهت بدم ولی یادم رفت.

_برای منه!وای باورم نمیشه،تو...چرا زحمت کشیدی؟

-برات لازم بود.اگه یه وقت خدای نکرده به مشکلی برخوردی بتونی با ما راحت تماس بگیری،اینطوری خیال من هم راحت تره.

این بار نگین پیش دستی کرد و گفت:

_امیر از دست دانشجوهاش مجبور شد خطش و واگذار کنه،من هم از دست فرزان اما تو کمی قضیه ات با ما فرق می کنه.

همونطوری که داشتم گوشی رو برانداز می کردم گفتم:

_بابت هدیه ات ممنونم.

*************

رفتار امیر به کل زیر و رو شده بود و این برام جالب بود و موجب سرگرمیم می شد حتی شب مهمونی خودش دنبال پیتر رفت.پیتر کت و شلوار زغالی با پیراهن طوسی تیره  همراه با کروت طوسی روشن که طرح هایی از مشکی داشت به تن کرده بود.رنگ موهاش طوری بود که هرکسی می دید فکر می کرد های لایت شده اما من که مدت زیادی بود می شناختمش و باهاش در ارتباط بودم می دونستم که رنگ طبیعی موهاش همین رنگه،رنگ چشماش هم میشی بود البته کمی به طلایی می زد و با پوست گندم گونش هم خوانی داشت.پیتر به قدری خوش قیافه بود که حتی خاله میمنت هم وقتی من و نگین رو توی آشپزخونه تنها گیر آورد،در حالی که هیجان زده شده بود گفت:

_چقدر این مرد زیبا و جذابه!

نگین خنده ای کرد و گفت:

_به به،مامان ما رو باش.منصور خان کجاست،چشمش روشن بیاد زنش رو ببینه که در مورد یه مرد اجنبی چطوری حرف می زنه!

طفلک خاله هول شد و گفت:

_وای خدا مرگم بده،این چه حرفیه.چرا به منظور می گیری.من که حرف بدی نزدم.خدا زیبایی ها رو آفریده تا بنده هاش از تماشای اونا لذت ببرن و به یاد قدرت خدا بیفتن.

آروم ضربه ای به سر نگین زدم و گفتم:

_نگین،تو چه پدر کشتکی با این پیتر داری.راستش وقتی می گی اجنبی یه احساس بدی بهم دست می ده.

_آخه می دونی چیه،خودم خوشم می آد.در ضمن مگه دروغ گفتم،اون یه خارجی و برای من یه اجنبی به حساب میاد،البته یکی از اون خوشگلاش که تنها عیبش،سن بالاشه هرچند که قیافه اش اصلا نشون نمی ده.باور کن شانست آورده،اگه سنش یه نموره کمتر بود خودم از چنگت در می آوردم.آخه قربونت برم نمی شد بااین سلیقه خوبت،یه تیکه پیدا می کردی که حداقل جوون تر از این باشه.

خاله اخمی به نگین کرد  گفت:

_دختر حیا کن.آخه این حرفا چیه که می زنی.

نگین چشمی گفت و بعد سینی قهوه رو برداشت و از آشپزخونه خارج شد.خاله سری تکون داد و گفت:

_خدا به داد من برسه با این آتیش پاره،از زبون کم نمیاره...بگیر دخترم تا تو این کیک و ببری،من هم یه سری به غذا بزنم و بیام.

با ظرف کیکی که توی دستم بود به بقیه پیوستم.امیر مشغول ترجمه کردن حرفهای پیتر برای عمو بود.وقتی کنار نگین نشستم،آهسته درگوشم گفت:

_می بینی چطور بابا و امیر و سر کار گذاشتی.

زیر چشمی نگاهی به امیر کردم.اینبار داشت حرفهای عمو رو برای پیتر منتقل می کرد،گفتم:

_برای برادرت که بد نشد،زبانش تقویت می شه.

_بمیرم نکه داداشم کم سر و زبون داره که تو می خواهی تقویتش هم بکنی.اونم با این زبونی که امیر داره واه،واه،چه زبون تلخ و تند و تیزی،خدا نصیب نکنه!

_دیوونه منظورم زبان اینگلیسیش بود.

_ها،خب از اول می گفتی...ببینم تمنا این پیت تو،قوطی یا حلبی نداره؟

_چی...نفهمیدم چی گفتی،یه بار دیگه بگو؟

_می گم این دوستت آقای پیت،برادری به نام قوطی یاحلبی نداره.

_چرا برادر داره.البته چند سالی از خودش بزرگترند اما اسمشون این چیزایی که تو گفتی نیست.

_منو باش که دارم روی دیوار کی یادگاری می نویسم،اصلا بی خیال شو چون اینجوری برای هردومون بهتره،راستش حوصله ندارم برات لغت نامه باز کنم.راستی تو فکر می کنی مثل اسم امیر و جزو اولین مردانی نوشت که از دوست مذکر همسرشون پذیرایی می کنند.اِ..ببخشید کلمه بهترش خواستگاره،آره از خواستگار همسرش،می بینی می گن دنیا پیشرفت کرده همینه دیگه،دنیا داره پیش رفت می کنه وغیرت آقا داداش ما پس رفت!

با خنده گفتم:

_مهم حرکت کردنه،جهت زیاد مهم نیست.

_اِ،جدا می فرمایین خانم فیلسوف.

_حالا نکنه این داداش محترمت توی قهوه پیتر سیانوری،چیزی ریخته باشه که انقد مشتاقه ازش پذیرایی کنه.نکشه بچه مردمو!

_نمی دونم از امیر هرچی بگی برمیاد.از کشتن یه مورچه بگیر یا قتل نفس پس بهتره اول تو یه امتحانی بکنی  و یه کم از این قهوه قجری رو بخوری.وقتی مطمئن شدی که مسموم نیست بدی این عاشق سینه چاکت کوفت کنه.

_حالا چرا من بخورم؟

_تعارف نکن تو رو خدا،یه دفعه بگو من این جام شوکران رو سر بکشم اما کورخوندی همه دعوا ها سر توئه وگرنه این خسرو پرویز و فرهاد بدبخت که باهم پدرکشتگی ندارن،همه این آتیشا زیر سر این شیرینه.

_خسرو پرویز و فرهاد،شیرین...نمیشناسمشون،حالا کی هستن.

_به،بابا تو دیگه کی هستی.نظامی بدبخت خودش رو کشت تا شیرین و فرهادرو خلق کرد.حالا خانم می گه...بد نیست یه کم ادبیات کشورت رو بخونی تا انقدر سوتی ندی.

داشتم با نگین سر به سر می ذاشتم که پیتر اسمم رو صدا کرد و گفت:

_تمنا اگه می شه می خوام چند لحظه باهات تنها حرف بزنم،زیاد وقت ندارم.خودت که بهتر می دونی برای نیمه شب،امشب بلیطم رو اوکی کردم و باید هرچه سریعتر برگردم سوئد،کار مهمی پیش اومده.

در مقابل حرف هاش سری تکون دادم و گفتم:

_همینجا هم راحت می تونی حرفت رو بزنی.خوشبختانه هیچ کدومشون زبان سوئدی نمی دونن.

_می دونم اما در مقابل نگاه چند تا چشم کنجکاو این کار برام راحت نیست.

_پیت تو که جواب منومی دونی پس چرا دیگه این همه اصرار می کنی.

با التماسی که توی چشماش موج می زد  نگاهم کرد و گفت:

_یعنی این حرف آخرته،تصمیم نداری هیچ وقت تغییرش بدی.اگه بدونم،شاید یه روزی تصمیمت عوض بشه تا هر وقت که بخواهی صبر می کنم.

_مطمئن باش جوابم همونیه که گفتم.

عمو انگار تمام حواسش به من و پیتر بود،گفت:

_اتفاقی افتاده،تمنا جان،آقای میلر به چیزی احتیاج دارن.

به فارسی جواب عمو رو دادم وگفتم:

_نه عموجان،ایشون از من خواستن که برگردم سوئد تا شراکت گذشته رو دوباره از سر بگیرم اما من درخواستشون رو رد کردم.

خاله در تایید حرفم گفت:

_خوب کاری کردی خاله.ما تازه تو رو پیدا کردیم،کجا می خواهی برگردی.دیگه نمیذارم حتی برای یه لحظه ازجلوی چشمم دور بشی.خدا شاهده که تو برای من و منصور هیچ فرقی با نگین و امیر نداری.

_لطف دارین خاله،شما هم برای من عزیزید.

عمو اشاره ای به خاله کرد و گفت:

_خانم بهتر نیست دیگه یواش یواش به فکر بساط شام باشید.

_غذا حاضره،همن الان میز رو می چینم....دخترها پاشید.

نگین،ظرف دلمه رو روی میز گذاشت و با نگاهی به غذاهای رنگارنگ روی میزگفت:

_طفلک مامانم چه زحمتی کشیده برای درست کردن این ها اما بیچاره دیگه خبرنداه که تمنا خانم بد جوری زدن تو پر مهمون افتخاریشون و همچین جواب دندان شکنی بهش دادن که طرف رو حسابی کله پا کرده و امشب که سهله فکر کنم تا یه هفته طرف از اشتها افتاده.

_تو ازکجا فهمیدی که ما بهم چی گفتیم؟

_تمنا جونم مثل اینکه تو حسابی بنده رو دست کم گرفتی.درسته که زبون طرف حالیم نمی شه اما کور که نبودم،با اون قیافه ای که مهمونت به خودش گرفته بود  نه تنها من،بلکه آقای شوهر هم فهمیدم مهمون چشم سفید ما جلوی چشم ایشون از شما خواستگاری کردن.جون تو تابلو تر از این امکان نداشت!

بعد هم با صدای بلند آقایون رو برای صرف شام دعوت کرد.سر میز نگین رو به روی پیتر نشست و من هم کنار نگین،حق بانگین بود،پیتر از اول تا آخر فقط با غذاش بازی کرد و چیز زیادی نخورد.نگین هی با پاش به پام ضربه می زد و با چشمش به پیتراشاره می کرد و بعد زیر جلکی می خندید که البته تمام این کارها از نگاه تیز بین امیر دور نماند.طفلک خاله مرتب به امیر می گفت:

_مادرجون،ایشون که متوجه حرف های من نمی شن.خودت هر جوری بلدی بهش بگو تعارف نکنه و هرچی دوست داره بخوره.

بعد هم منو مخاطب قرار داد و گفت:

_تمنا خاله دوستت چقدر خجالتیه،تو رو خدابهش بگو انقدر غریبی نکنه.

نگین هم از این فرصت استفاده می کرد و به جای همه به تمام غذا ناخنک می زد و می گفت:

_مامان ولش کن خودت رو ناراحت نکن،این خارجی ها که مثل ما نیستن.اینا فقط بلدن به غذا ناخنک بزننو باهاش بازی کنند،وقتی خوب از بازی کردن سیر شدن برای کلاسش یکی دو قاشق هم می خورن.

_وا،راست می گه تمنا؟!پس اینا چه جوری زنده می مونن.

با لبخندی به لبم که سعی می کردم هر طوری شده مهارش کنم،گفتم:

_تا حدودی خاله جان.

نگین پرید وسط حرفم و زیر گوشم گفت:

_چرا راستش رو به مامان نمی گی.بگو این تو بودی که بچه مردم رو از غذا خوردن انداختی. بگو همچین زدم تو پرش که رفت توی لک.

نگین یکریز زیر گوشم حرف می زد.پیتر از خاله به خاطر غذا تشکر کرد و امیر هم درمقام یه مترجم همه حرف هاش رو ترجمه کرد.با رفتن مردها به سالن،خاله نگاهی به بشقاب پیتر انداخت و گفت:

_حتما دوست نداشته،شاید غذاهام خوشمزه نشده بود.نگاه کن هیچی نخورده،ای کاش غذای فرنگی درست کرده بودم.

نگین دستش رو دور شونه خاله حلقه کرد و گفت:

_مامان عزیزم،غذاهای شما هیچ ایرادی نداشت بلکه خیلی هم عالی و خوشمزه شده بود.فقط این وسط تقصیر بعضی هاست که گرد و خاک کردن و یه حالگیری درست و حسابی راه انداختن.

بی توجه به نگین لبخند نثار خاله کردم و گفتم:

_خاله به چرندیات نگین گوش نکنید.پیتر کلا کم غذاست آخه رژیم داره.تازه فکر می کنم امشب زیادتر از همیشه خورده.دستتون درد نکنه غذاتون مثل همیشه خوشمزه بود.شما دیگه حسابی خسته شدین، بفرمایید داخل سالن من و نگین دوتایی میز رو جمع می کنیم.

_نه عزیزم تو برو،زشته مهمونت رو تنها بذاری،من و نگین کارها رو می کنیم.

دستهای خاله رو گرفتم و گفتم:

_بخدا اگه بذارم شما دست بزنید،از صبح تا حالا سرپایید.

_پس ظرف ها رو نشورید فقط میز رو جمع کنید.من هم یه چندتا قهوه میریزم و می برم.

_مامان تا تمنا وسایل رو جا به جا کنه،من هم ظرف ها رو داخل ماشین ظرفشویی می چینم.

_فقط نگین ظرف ها رو درست تمیز کنی،شلخته بازی در نیاری.

نگین شونه های خاله رو با هردو دستش گرفت و به سمت سالن بدرقه اش کرد و گفت:

_چشم شما بفرمایید.

با رفتن خاله،نگین گفت:

_سریع و مختصر و مفید بگو،پیتر بهت چی گفت.

_تو که چهره خونی بلدی؟چرا دیگه می پرسی.

_برو بابا،همه چی رو که توی چهره نمی نویسن.حالا می گه یا نه.

_چیز مهمی نبود،همون حرفهای قبلی،می خواست ببینمه نظر من همونه یا تغییر کرده  که من هم آب پاکی رو ریختم روی دستش و گفتم نه.

_همین،....منو بگو که گفتم الان برات یه طومار حرف عاشقانه زده.

ظرف سالاد رو داخل یخچال گذاشتم و گفتم:

_حالا طرف از این حرف ها نزده تو داری منو می کشی،اگه می گفت می خواستی باهام چه کار کنی.

_ببین تمنا،من حاضرم یه جورایی جور تو رو هم بکشم و بهش جواب مثبت بدم به شرطی که حرف های عاشقانه بهم بزنه.نمی دونم کوه بکنه،آواره دشت و بیابون بشه.

خنده ای کردم و گفتم:

_اگه نخوام کسی جور منو بکشه چی؟باید کی رو ببینم.

_خیلی هم دلت بخواد...اوه،اوه میرغضب داره میاد.

امیر جلی درآشپزخونه ایستاد و گفت:

_یه زیر سیگاری بدید.

نگین دستش بند بود و من زیر سیگاری رو برای امیر آوردم.بدون اینکه نگاهم کنه گفت:

_مهمونتو تنها گذاشتی.

-با وجود هم صحبتی مثل تو،فکر نکنم تنها باشه.

_اون برای حرف زدن با ما نیومده،برای دیدن تو اومده.

باز طبق معمول نگین خودش رو انداخت و سط و گفت:

_امیر،حرف من هم همینه،حالا که تمنا حال این بخت برگشته رو گرفته،حداقل بره یه دلجویی ازش بکنه تا با خاطره تلخ از ایران نره البته نباید به تمنا هم خرده گرفت چون مهمون نوازی ایرانی رو بلد نیست.

_می شه تو فقط کارت رو انجام بدی نگین خانم،من خودم می دونم چه کار کنم.

نگین با ناراحتی زد پشت دستش و گفت:

_خب یه دفعه بگو خفه شو دیگه،باشه من لال می شم.آهان این هم زیپ دهنم،کشیدم خیالت راحت.

چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:

_دیگه حرفی نمونده که بزنی،هرچی می خواستی گفتی.

نگین با دلخوری نگاهم کرد و گفت:

_حالا شاید اون ته مها حرفی باقی مونده باشه.

_مگه قرار نبود زیپ دهنت رو بکشی و حرف نزنی.

امیر که در سوت ما رو تماشا می کرد گفت:

_خواسته محالیه تمنا،نگین اگه نتونه حرف بزنه دق می کنه.بهتره زودتر کاراتون رو انجام بدین و بیایید.خوب نیست دوستتون بیشتر از این تنها بمونه.

هر دو داشتیم در سکوت کارهامون رو انجام می دادیم که نگین با بستن در ماشین ظرفشویی گفت:

_این از کار من،دیگه تموم شد.

دستمال سفره رو داخل کشو گذاشتم و گفتم:

_من هم همینطور بریم.

با ورود ما به سالن،نگاه پیتر به روی من خیره شد.روی مبل نشستم و سرم رو پایین انداختم.در مقابل امیر و زیر نگاه پیتر حسابی هول کرده و دستپاچه شده بودم.به نگین اشاره کردم و زیر لبی گفتم:

_یه حرفی بزن،یه چیزی بگو.مگه نمی خواستی تورش کنی خوب الان وقتشه.حواسش رو پرت کن که داداشت با نگاهش بدجوری داره بیخ گلوم رو فشار می ده.

نگین چشماش رو گرد کرد و گفت:

_من کی باشم که بخوام بچه مردم رو توی خاک غربت از راه به در کنم.

نگاه درمانده ام رو به نگین دوختم اما اون از روی بدجنسی،خنده شیطنت آمیزی کرد و نگاهش رو به سمت دیگه ای دوخت.امیر بلند شد برای من و نگین زیر دستی گذاشت.وقتی ظرف بزرگ و پراز میوه کریستال رو جلوی من نگه داشت،آهسته گفت:

_چرا به چشمهای عاشق دلخسته ات نگاه نمی کنی،حسابی محتاج و نیازمند نگاهته.

یه نارنگی برداشتم و گفتم:

_این نتیجه افکار مسموم توئه.

_شاید به نظر تو افکار من مسموم باشه اما نگاه اون مسموم تره،برای اینکه داره به یه زن شوهر دار نگاه می کنه،اون هم چه نگاه بی پروا و هیزی!

اون قدر از دستش عصبانی بودم که دلم می خواست ظرف میوه رو که بین دستاش بود بگیرم  و محکم توی فرق سرش بکوبم.اگه شرم از حضور خاله و عمو نبود حتما این کار و می کردم.خون،خونم رو می خورد،پسره احمق تکلیف منو روشن نمی کنه اون وقت از یه طرف بازی در میاره که به فکر طلاق دادن منه و از طرف دیگه برام غیرتی می شه.با شنیدن صدای نگین به خودم اومدم.

_تمنا جان این نارنگی،انار که نیست انقدر بیچاره رو فشارش می دی.

به نارنگی توی دستم نگاه کردم.حسابی له شده بود،توی زیر دستی رهاش کردم.بعد نگاهم به امیر افتادکه با اون نگاه کج و مسخره اش داشت نگاهم می کرد.مدتی بعد پیتر به قصد رفتن از جا بلند شد و از من خواست تا از خاله و عمو تشکر و خداحافظی کنم.می خواست براش تاکسی خبر کنم که امیر پیش دستی کرد و گفت،خودش اون رو به هتل می رسونه.نمی دونم یه دفعه چی شد که گفتم:

_من و نگین هم باهاتون میاییم.

نگین مثل بچه ها دستهایش را بهم کوبید و گفت:

_عالیه از این بهتر نمی شه چه فکربکری!

امیربه طعنه گفت:

_در بکر بودنش که تردیدی نیست.

به بهانه تغییر لباس از آنها جدا شدم.اون شب در پوشیدن لباس وسواس زیادی به خرج دادم،می خواستم درست و حسابی حرص این شوهر قلابی غیرتی رو دربیارم.مانتوی پاییزه مخمل کبریتی شکلاتی رنگی رو همراه با شلوارکمرنگش  پوشیدم و شال گرمی به سر کردم که با هم همخوانی زیبایی داشتن.داشتم از اتاق بیرون می رفتم که یه حس موذی باعث شد  تا دوباره برگردم و کمی آرایش کنم.وقتی سراغ نگین رفتم،مانتوی بافتنی سفید و مشکی اش رو به همراه شلوار جین دودی پوشیده بود و شالی به رنگ سیاه هم سر کرده بود.با سوتی کش دار گفت:

_پرنسس ژیگول کردن.چیه داری می ری چندتا دیگه سر و دل بشکنی.این دوتایی که امروز حسابشون رو رسیدی بس نبودم.

_مگه چی کار کردم،اصلا تو چرا خودت رو نمیگی.کی بود که می گفت،من چی کار به بچه مردم دارم اونم توی یه سرزمینی که طرف توش غریبه،نکنه قصد داری این دم آخری حسابی غریب نوازی کنی.

نگین با ناز و عشوه پشت چشمی برام نازک کرد و گفت:

_یعنی تیپم خوبه،ایرادی نداره.اگه ایرادی هست برم عوضش کنم.

بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم:

_خیلی خوشگل و ماه شدی.این لباس ها هم خیلی بهت می آن.

_خب دیگه بریم که حسابی گوشام مخملی شدن.

-منظورت چیه؟

_یعنی خر شدم رفت پی کارش.

_اتفاقا بهت میاد،با گوشهای مخملی خیلی خوشگل تر می شی.

بعد به حالت نیمه دو از دستش فرار کردم و پیش بقیه رفتم و گفتم:

_ما آماده ایم،بریم.

امیر به سرعت از خونه خارج شد.پیتر به گرمی دست عمو رو فشرد و بعد دستش رو به طرف خاله دراز کرد.براش توضیح دادم و گفتم که توی ایران خانم ها با آقایون دست نمی دن.پیتر در کنار امیر نشست و من و نگین هم صندلی عقب.برای اینکه بشتر امیر رو اذیت کنم گفتم:

_نگین،توی ایران تو این فصل بستنی پیدا می شه.

_آره،این دیگه چه جور هوسیه؟بستنی توی این سرما؟!

_نمی دونی چقدر می چسبه؟

_نمی دونم من تا به حال توی زمستون ویار بستنی نکردم...امیر تو جایی رو می شناسی که بتونیم تو این فصل یه بستنی درت و حسابی بخوریم.

امیر که تا اون لحظه فقط شنونده بود گفت:

_آره...چیه خانم قصد دارن از مهمون خارجی شون با بستنی پذیرایی کنن.بهتر نیست اول بپرسی ببینی اصلا این آقای جنتلمن برای خوردن بستنی وقت داره یا نه؟

_ممنون که این نکته رو یادآور شدی.

به سوئدی از پیتر پرسیدم بستنی می خوره یا نه؟

_بدم نمیاد.

_امیر خان ایشون موافقن.ببینم دیگه چه بهونه ای دارید؟

آروم گفت:

_بهانه نیاوردم بلکه می خواستم اون دموکراسی که این اروپای ها ازش دم می زنن رو اجرا کنم.

از ترس اینکه دوباره بحث بین من و امیر کش پیدا کنه با پیتر هم کلام شدم و در مورد اوضاع و احوالش در اونجا ازش پرسیدم.بعد از گذشت مدتی با ترمز امیربه تابلوی نئونی که روش نوشته شده بود کافی شاپ نگاه کردم.درون کافی شاپ به نحو زیبایی دکور شده بود و موسیقی پاپ ایرانی با صدای بلند پخش می شد.پشت یه میز چهار نفره نشستیم.نگین اطرافش رو نگاه کردو گفت:

_چه مکان شاعرانه ای!

برای تلافی حرف قبلی امیر گفتم:

_بگو عاشقانه،حتما امیر با دوست های دخترش برای زمزمه های...می آن اینجا،اینطور نیست.

تیرم به هدف خورد و در عرض چند ثانیه طوفانی شدن چهره امیر رو دیدم و با خوشحالی لبخند زدم. طوفان امیر با دیدن لبخند من آروم شد،فقط من می دونستم که در پس این نقاب آروم چه غوغایی برپاست.امیر هم برای اینکه در مقابل من کم نیاره گفت:

_پس چی فکر کردی.براساس تجربه بود که تو و عاشق دلخسته ات رو به همچین جایی آوردم تا آقا بهتر بتونن زیر گوشت نغمه های عاشقونه سر بدن.

نگین با نگرانی دستش رو روی دستم گذاشت و گفت:

_تمنا آروم تر،چه خبره تونه پیتر داره نگاهتون می کنه.

نگاهی به پیتر کردم،حق با نگین بود.نفس عمیقی کشیدم و سرم رو پایین انداختم.نمی دونستم از خشم بود یا خجالت،صورتم به شدت گر گرفته بود.به سختی آب دهانم رو فرو دادم.قلبم با مشت به قفسه سینه ام می کوبید و بغض با قدرت توی گلوم جا خوش کرده بود.صدای امیر رو شنیدم که گفت:

_حالا چرا جوش آوردی؟

چشمم رو بستم،داشتم توی ذهنم به دنبال جواب دندان شکنی می گشتم که با شنیدن صدای نگین به خودم اومدم.

_امیر بس می کنی یا نه،آبرومون رفت.

گارسون سفارشات را روی میز چید و رفت.از نگاه پیتر می تونستم کنجکاوی رو بخونم.ازم پرسید، مشکلی پیش اومده که دارید با امیر بحث می کنید.بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:

_نه چیز مهمی نیست،یه مشکل قدیمیه.

با قاشق روی بستنی شکل می کشیدم و دوباره صافش می کردم. که نگین سیخونکی بهم زد و گفت:

_بخور،آب شد.

لبخندی تحویل نگین دادم و دوباره مشغول بازی با بستنی ام شدم.نگین با دلخوری نگاهی به امیر کرد و گفت:

_بفرما امیر خان همینو میخواستی.حتما باید جلوی این پسره با تمنا اینطوری حرف می زدی.حالا خدا رو شکر که نفهمید بهش چی می گفتی،وگرنه با خودش فکر می کرد ما تمنا رو به اسیری آوردیم...تو هم بیخود قیافه این ننه مرده ها رو به خودت نگیر.بذار به این بدبخت این شب آخری که اینجاست خوش بگذره و با یه خاطره خوب تو رو ترک کنه.

از روی صندلی بلند شدم و گفتم:

_می رم دستم روبشورم،نوچ شده.

داخل دستشوی به جز من کسی نبود برای همین به اشکهام اجازه ریختن دادم تا بلکه از دست این بغض لعنتی خلاص بشم.بعد از اینکه احساس سبکی کردم،مشتی آب به صورتم زدم و از دستشویی خارج شدم.حالم خیلی بهتر شده بود.با یه لبخند مصنوعی سر میز نشستم و برای اینکه کسی از چشمام به راز درونم پی نبره و بیشتراز این رسوا نشم،سرم رو پایین انداختم.نگاهم به بستنی آب شده ام افتاد و گفتم:

_این که از دست رفت،کسی بستنی می خواد سفارش بدم.

نگین از خدا خواسته گفت:

_من می خورم،هرچندتا دیگه که سفارش بدی.

پیتر هم لبخندی زد و گفت:

_هرچند که ظرفیتم تکمیل شده اما همراهیتون می کنم.

همه مون بستنی مون رو در سکوت خوردیم،شاید می ترسیدیم هرکدوم حرفی بزنیم که باعث  آغاز جنگی دوباره بشه.همین که بلند شدم تا میز رو حساب کنم،امیر با تحکم گفت:

_پولت رو بذار توی کیفت،لازمت می شه.شاید در جایی که تو زندگی می کردی،این کار هیچ ایرادی نداشته باشه،اما اینجا ایرانه و رسم و رسوم خودش رو داره.

نگین کلافه از مشاجره ما گفت:

_باز که شما دوتا شروع کردین....بیا تمنا،تا کار شما به کتک کاری و قمه کشی نکشیده ما بریم تو ماشین.امیر زودبیا،ما منتظرتیم.

نگین مثل بچه ها دست منو گرفته بود،ما به همراه پیتر از کافی شاپ بیرون اومدیم.با دور شدن امیر، نگین گفت:

_حال می کنی چه برادر با کلاسی دارم،آخر جنبه است.شانست گفته چون اگه اون یه شوهر اصیل ایرانی بود،الان همینجا کمربندشو کشیده بود و همین جا سیاه و کبودت کرده بود.

با عصبانیت چشم غره ای بهش رفتم که خودش رو عقب کشید و گفت:

_شوخی کردم،چرا پاچه می گیری.الحق که خدا در و تخته رو خوب بهم جور کرده.زن و شوهر اخلاقتون مثل سگه،ببخشید بلانسبت سگ!با گفتن این حرف به سرعت قدم هایش افزود و ارز من و پیتر دور شد.پیتر از روی کنجکاوی گفت:

_شما با مستر امیر مشکل دارید؟

به پیتر نگاه کردم،تلالو نور خیابون باعث  طلایی تر شدن چشماش شده بود.گفتم:

_من و امیر از گذشته های خیلی دور با هم مشکل داریم و بعضی از اوقات که همدیگه رو می بینیم،نمی تونیم خودمون رو کنترل کنیم و باعث به وجود اومدن این بگو مگوها می شیم.نگین رو دیدی چقدر آروم بود از بس که براش عادی شده.

_تمنا فکر می کنم اگه برگردی استکهلم برات بهتر باشه.اون وقت می تونم مثل گذشته باهم کار کنیم.

_نه پیتر دوست دارم اینجا باشم.جایی که توش به دنیا اومدم،می دونی که یه جورایی بهش می گن عشق به وطن.

_سعی می کنم درکت کنم.

مقابل در هتل پیتر با امیر و نگین خداحافظی کرد.برای اینکه بیشتر از این باعث عذاب امیر بشم از پیتر خواستم تا لابی هتل همراهیش کنم.پیتر که موضوع رو فهمید گفت:

_اما دوستات چی می شن؟

نگاهی به طرف اونها کردم و گفتم:

_فکر نکنم اگه چند دقیقه ای بیشترمنتظر بمونن ناراحت بشن.

پیتر خوشحال نگاهم کرد وگفت:

-می شه ازت خواهش کنم اگه اشکالی نداره تا اتاقم همراهیم کنی باید یه چیزی رو بهت نشون بدم،یه امانتی داری که دست منه.

_باشه،یه لحظه صبر کن.

رو به نگین کردم و گفتم:

_می شه تو لابی منتظرم بمونین.من می خوام پیتر رو تا اتاقش همراهی کنم.

امیر خصمانه نگاهم کرد و گفت:

_اگه کارتون طول می کشه ما می تونیم بریم و صبح برگردیم.فکر کنم شا به خداحافظی پرحرارتی نیاز دارید.

با بغض گفتم:

_احمق نباش،فقط قراره یه امانتی رو تحویل بده.

نگین ضربه ای به بازوی امیر زد و گفت:

_شوخی می کنه،برو ما همینجا منتظرتیم.

به دنبال پیتر وارد آسانسور شدم و گفتم:

_پیت متاسفم که باعث شدم سفرتو ناتمام رها کنی.

پیتر با زدن لبخندی که چین های کنار چشمش رو عمیق تر می کرد گفت:

_اوه،این فکر رو نکن.قبلا هم بهت گفته بودم فقط به خاطر این به ایران اومده بودم تا جواب تو رو بشنوم.من باید از تو معذرت بخوام چون فکر می کنم علت اختلاف تو با امیر،به خاطر حضور منه.

سرم و پایین انداختم و آهسته گفتم:

_دلم نمی خواد بهت دروغ بگم...راستش آره...می دونی چیه...چطوری بگم،امیر،...خوب امیر همسر منه،البته ما داریم از هم جدا می شیم.

سکوت پیتر باعث شد تا نگاهش کنم،می تونستم به راحتی تعجب رو تو چهره اش ببینم.با این حرف زدنم،مرده شورم رو ببرن،طفلک حسابی شوکه شده.

_تو کی ازدواج کردی؟

_قبل از اینکه به سوئد برم.

پیتر متفکرانه نگاهم کرد و گفت:

_اون طور که یادمه،گفته بودی اون موقع چهارده سالت بوده.غیرممکنه،آخه مگه می شه تو در این سن ازدواج کرده باشی.

_توی سرزمین من ممکنه.

_فکرش هم وحشتناکه...البته،حتما خیلی بهم علاقمند بودید که اینقدر زود با هم ازدواج کردین اما این رو نمی فهمم که چرا رهاش کردی و به سوئد اومدی!

_ازدواج ما یه جور معامله بود.شایدم یه بازی بچه گانه،نمی دونم.آخه طبق قانون ایران من فقط زمانی می تونستم کشورم روترک کنم که ازدواج کرده باشم برای همین به صورت قراردادی با امیرازدواج کردم.قرار بود به محض خروج من از ایران،ما از هم جدا بشیم اما متاسفانه این اتفاق رخ نداد و تا به امروز این قرارداد قوت خودش باقیه.می دونم که حرفام حسابی گیجت کرده و به نظرت ما آدم های عجیبی هستیم برای همین فکر هم نکنم که توضیحات من برات سودی داشته باشه.راستش سهیل از همه چیز خبر داره،شاید اون بتونه توجیهت کنه و جواب سوالاتت رو بده.

_راست می گی،باید سهیل رو ببینم و باهاش حرف بزنم.

در اتاقش رو باز کرد و گفت:

_نمی آیی داخل؟

_نه،همین جا منتظر می مونم.

رفت و برگشت پیتر چند دقیقه بیشتر طول نکشید.بسته کادویی رو به دستم داد و گفت:

_خیلی دوست داشتم این رو زمانی بهت بدم که از تو پاسخ مثبت شنیده باشم اما مهم نیست،مهم اینکه من فقط اینو مخصوص تو خریدم پس باید بدمش به خودت.

_پیت،من نمی تونم.

دستانم رو میون دستان مردونه اش گرفت و گفت:

_این برای توئه،فقط تو،برات آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم در کشورت و در بین هم وطنات همیشه شاد و موفق باشی.بهتره دیگه بیشتر از این اونا رو منتظر نذاری.

_از هدیه ات ممنون.دلم می خواد همیشه برام یه دوست خوب باقی بمونی.

_به شرطی که تو هم قول بدی اگه روزی به کمکم احتیاج داشتی حتما خبرم کنی.حالا دیگه برو.

تا وقتی که در آسانسور به روم بسته بشه،نگاهم در نگاه پیتر گره خورده بود.با بستن در ماشین،امیر از داخل آیینه نگاهی بهم کرد و گفت:

_اگه خداحافظی پر سوز و گدازتون به پایان رسید،بریم.

اصلا حوصله اش رو نداشتم،جوابش رو ندادم و سرم رو به سمت پنجره چرخوندم.

پوزخندی زد وگفت:

_سکوت علامت رضایته پس پیش به سوی خونه.تمنا تو هم بقیه آبغوره هاتو نگه دار وقتی رفتی تو رختخوابت بگیرشون.

بدون هیچ حرفی فقط نگاهش کردم،به نظرم خیلی خوشحال بود.نگین به طرفم برگشت و گفت:

_حالا چی کارت داشت؟

بدون شکستن سکوتم جعبه کادویی رو به دستش دادم.امیر با دیدنش گفت:

_نه بابا،عجب پرفایده بود این خداحافظی چون علاوه بر ماچ و گریه،طرف کادو هم داده.

نگین جیغ بلندی کشید و گفت:

_وای تمنا،چقدر قشنگه،چه خوش سلیقه!

بعد جعبه جواهر رو بالا گرفت تا بهتر ببینم.نیم نگاهی بهش انداختم و دوباره سرم رو به پنجره تکیه دادم.

_نگین ولش کن،خانم قهر کردن.یکی دیگه ولش کرده و رفته،اون وقت با ما چپ افتاده!

برگشم تا جوابش را بدهم که نگین پیش دستی کرد و گفت:

_امیر خواهش می کنم ساکت شو.دیگه شورش رو درآوردی،امشب کم حرف نزدی.

_به تو چه،من که با تو نیستم.دارم با تمنا حرف میزنم،ناراحتی گوشاتو بگیر.



[ دوشنبه سوم تیر 1392 ] [ 16:22 ] [ ♥♥گیلاس♥♥ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

ÏÑÈÇÑå æÈáǐ

سلام به وبلاگ گروهی من یعنی گیلاس خوش اومدید.امیدوارم از رمانایی که تو این وبلاگ میذاریم راضی باشید و خوشتون بیاد.اکثریت رمان های این وبلاگ از نودوهشتیا می باشد.نظر یادتون نره.اگه خدایی نکرده وبم فیلتر شد به این آدرس بروید.
www.behtarinrooman1.blogfa.com
مدیر وبلاگ:گیلاس
ãæÖæÚÇÊ æÈ